X
تبلیغات
طنین دل

طنین دل

خسته ام...

خسته ام......

 

از پر کردن خانه های خالی جدول زندگی خسته ام...

 

جدولی که باید با خودکار پرش کنی...

 

جدولی که گاهی روی سوال هم به زبان تو نیست...

 

جدولی که تا پایان عمر محال هست همه خونه هاشو بتونی پر کنی...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 21:20  توسط ط  | 

غذای نذری

ظرف غذای نذری همسایه را نگرفتم،

هاج و واج نگاهم کرد.

گفتم غذا پخته ام و این زیادی است...

به او نگفتم که اگر فقط ده دقیقه سرکوچه بایستد حتما یک نفر را می بیند
 
 که سطل آشغال بزرگ را می کاود برای یافتن لقمه ای نان...

دوروبرم پر است از یتیم ، نیازمند و کودکان خیابانی.......
 
یــــــــــــــک محل را نذری میدهید، بی آنکه حواستان باشد
نیازمندان، زورشان به صف ایستادن نمیرسد
و اگر هم برسد، از لباسهایشان خجالت می کشند......
 
 
نذرتان قبول!
که هم محلی هایتان
از زعفران برنج نذریتان تعریف میکنند......
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 21:54  توسط ط  | 

اگه یه روز...

اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم.


بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده.


بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.


بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.


و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 16:48  توسط ط  | 

غزلی از حافظ

در آ ! کـه در دل خسـتـه ، تـوان در آیـــد بـاز

بـیـا ! کـه در تــن مـــرده ، روان در آیـــد بــاز

بـیـا ! که فُرقت تـو چشم من چنان در بست

کـه فـتــح بـاب وصـالـت مـگـر گـشـایــد بــاز

غمی که چون سِـپَـهِ زنـگ مُـلک دل بـگرفت

ز خـیـــل شـــــــــادی روم رُخـت زُدایــد بــاز

بـه پـیـش آیـنــه‌ی دل هـر آنـچـــه مـی‌دارم

بـجــز خـیــال جـمـالـت نـمـی‌نــمـــایــد بــاز

بدان‌مثل‌که؛ "شب آبستن است"، روز از تو

سـتـاره می‌شـمرم تا که شب چه زایـد بـاز

بـیـا ! کـه بـلـبـل مـطـبـوع خـاطـر حـافـــظ

بـه بـوی گلـبُـن وصــل تـو می‌سُــرایــد بــاز

 

تفالی بود به دیوان حافظ

و چه نیکو تفالی بود......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 18:11  توسط ط  | 

شعری از آقای مهدی سهیلی

خداجو» با «خداگو» فرق دارد

حقيقت با هياهو فرق دارد

 

«خداگو» حاجي مردم فريب است

«خداجو» مؤمن حسرت نصيب است

 

«خداگو» بهر زر خواهان حق است

وگر بي زر شود از پايه لق است!

 

«خداجو» را هواي سيم و زر نيست

بجز فكر خدا,فكر دگر نيست

 

مرو هرگز ره ناپاك مردان

ز ناپاكان هميشه رو بگردان

 

اگر چه عيب باشد راستگويي!

ولي خواهم جز اين،راهي نپويي

 

اگر چه دزد،كارش روبراه است

ولي دزدي بكيش من گناه است

 

اگر دستت تهي شد،دل قوي دار

براه رشوه خواران پاي مگذار

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 20:40  توسط ط  | 

منیت من

تا روزي كه خويش كـوچك درونت را فتـح و معمايش
 را حل نكـردي،
 
در جستجوي خــدا بر نخيـز .
 
ادعـاي رستگاري نكن .
 
تـا روزي كه شايعـه ها هنوز ميتـواننـد تو را جلب كنند؛
 
تـا روزيكه تقصيـرات ديگـران بيش از تقصيـرات خودت موجب نگـراني ات ميشونـد،
 
هنـوز بـر مشكل خويش كوچكت فائق نيامده اي
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 21:7  توسط ط  | 

ايمان

روزها آب و ماه‌ها آب و سال‌ها آب. قرن در قرن آب و هزاره‌ها آب.
 
هر جوي باريکي، دريا به دريا پيوسته و آب از سرم گذشته و آب از جانم و ز روحم.
 
و من عصايي ندارم که آب‌ها را بشکافم، من عصايي ندارم که از رود و جوي و نهر و سيل بگذرم، من عصايي ندارم تا ...
 
آب بر آب و از هر روزنه‌اي آبي مي‌جوشد و از هر تنوري و از هر پنجره‌اي و من کشتي ندارم که بر آن سوار شوم، کشتي ندارم که از هر چيزي، جفتي برگيرم، کشتي ندارم تا ...
 
آب بر آب و من فروتر و من غرق، موج در موج و من هراس و من ظلمت، و نهنگي ندارم تا مرا ببلعد. نهنگي ندارم تا سرم را برجگرش بگذارد، من نهنگي ندارم ...
 
روزها باد و ماه‌ها باد و سال‌ها باد. باد در باد و مي وزد. باد در باد و مي‌پيچد. هر نسيمي تند بادي و هر تند بادي، توفان.
 
من قاليچه‌اي ندارم که بر باد بيندازم. من قاليچه اي ندارم تا بگذرم و بگريزم، من قاليچه‌اي ندارم ...
روزها ديو و ماه‌ها ديو و سال‌ها ديو. قرن در قرن ديو و هزاره‌ها ديو.
 
از هرغاري ديوي سر درمي آورد و درهر سوراخي ديوي آشيانه کرده است. ديوان مي‌رقصند و ديوان مي‌خوانند و ديوان مي‌خندند. ديو در ديو و من انگشتري ندارم تا در دستم کنم و انگشتري ندارم تا پريان و ديوان را آرام و رام کنم، من انگشتري ندارم ...
 
سنگ‌ها بت وچوب‌ها بت وعشق‌ها بت و قلب‌ها بت، کوچک بت و بزرگ بت. من تبر ندارم که بت‌ها را بشکنم وتبر ندارم تا آن را برشانه بت بزرگ بگذارم من تبر ندارم ...
 
روزها آتش. تن بر تن مي‌سوزد و دل بر دل و جان بر جان. تنم هيزم و روحم هيزم و قلبم هيزم و من گلستان ندارم تا آتشم را سرد و سلام کنم. من گلستان ندارم تا سبز باشم و جهان را گل ببارم من گلستان ندارم ...
 
جهان جذامي ، جهان مجنون، جهان کر و کور و کبود، جهان افليج، جهان پيسي، جهان مرده و من دمي ندارم تا در جهان بدمم. دمي ندارم تا شفا دهم، تا درمان کنم، تا زنده، من دمي ندارم ...
 
نه عصا و نه کشتي و نه نهنگ و نه قاليچه و نه انگشتر و نه تبر و نه گلستان نه نَفَس. پس من چگونه جهان را تاب بياورم . پس من چگونه ....
* * *
روزها عبور و ماه‌ها عبور و سال‌ها عبور، قرن در قرن عبور و هزاره‌ها عبور.
 
اما گفتند تنها آن کس که از آب مي‌گذرد، عصا به دستش مي‌دهند و تنها آن که در آتش مي‌رود،
گلستان را مي‌بيند و آنکه قعر اقيانوس را مي‌جويد و نهنگان را مي‌يابد و آن که سوار باد مي‌شود قاليچه را به دست مي آورد و آنکه ديوان را رام مي کند، انگشتر به دستش مي کنند و آن که بت‌ها را مي‌شکند، تبر خواهد يافت و آن که زنده مي‌کند، صاحب نَفَس مي‌شود ... .
 
پس عصا، ايمان بود و کشتي ايمان و نهنگ ايمان. قاليچه و انگشتر و تبر و گلستان ايمان. پس نَفَس ايمان بود.

عرفان نظرآهاري
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 18:57  توسط ط  | 

باران

اين روزها بوي رحمت الهي زياد به مشام مي رسد.

باران نشان رحمت الهي به بهترين نحو در حال جلوه گري است.

در اين جامعه گرگ صفت و زندگي جنگل وار باران نمادي است كه در قرآن مي گويد شايد شما درك كنيد و دعوت مي كند كه ببينيد

و بشنويد.

چه چيز را ببينيم يا بشنويم؟!

باران را؟!

نه عزيز جان!

رحمت را!

درس رحمت را

به خود و به هم رحمت داشته باشيد.

و به قول مسيح من رحمت مي خواهم نه قرباني.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 18:30  توسط ط  | 

بودنم از تو و براي توست

ای روح و روانم
 
ای جان و جسمم
 
و ‌ای گوهر وجودم
 
 
فدایت، تو چیستی
 
که روحم مرتعش از حضور تو
 
روانم جاری از گردش تو
 
و پیکرم لبریز از هستی‌ توست
 
 
دوستت دارم فراتر از تمامی‌
 
نا‌ دیدنی‌ ها ،
 
نا‌ شنیدنی ها
 
و نا‌ گفتنی ها
 
 
 
باش با من،
 
در معبد وجودم
 
تا از گردش وجودت در معبدم
 
بتوانم باشم،
 
"آنچه که هستم"
 
 

 

همچون قطره‌ای در اقیانوس

هستی 

گسترده در ابدیتی بی‌ انتها
 

 

 

منِ همه ی پدیده ها
 
بسانِ یک من در یک تن
 
همچون اجزای جدا شده از کل
 
پراکنده در پیکر کل
 
در جریانِ حرکتی‌ متداوم
 
در بازگشتی به سوی کل
 
 
بارها و بارها فدای تو
 
که بودنِ ما از تو
 
و برای توست
 
و 
 
 پیوسته همی‌ گویمت،
...
 
 
بودنم از تو
 
 و
 
برای توست
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 11:36  توسط ط  | 

صادق باشيم

وقتی تو شهامت به خرج بدی و با کسی که براش اهمیت قائلی،
 
صادق باشی،
 
 نشون میدی که برای خودتم ارزش قائلی.
 
به این طریق به اون شخص اجازه میدی بدونه که تو دلت می‌خواد
 
 چطور باهات رفتار بشه.
 
همچنین اجازه میدی اون شخص بدونه که تو چقدر به رابطه‌تون اهمیت می‌دی
 
و دلت می‌خواد این رابطه ادامه داشته باشه و شکوفا بشه.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 11:23  توسط ط  |